تبليغاتX
باور دل

ترافيك خيابان اصلي سنگين بود، و همه جا تابلوي توقف ممنون .
خدا خدا كردم يه جاي پارك تو  محل پارك جلو شهرداري پيدا كنم كه ماشينو بچپونم توش و  قبل از تعطيل شدن بانك به اونجا برسم.
شانسم زد و جاي خالي پيدا كردم، تا بانك يه سيصد متري رو بايد پياده ميرفتم.به سرعت كيفم انداختم رو دوشم و حركت كردم مثل مسابقات پياده روي كه شركت كنندگان تقريبا ميدوند گامهام رو سرعت بخشيدم . صداي يه موزيك آشنا رو از دور ميشنيدم كم كم تونستم تشخيص بدم آهنگ نسترن فرشيد امين بود نسترن با تو دل ممممممن... هرقدم كه جلو تر ميرفتم صدا بيشتر و واضح تر مي شد تا اينكه به حدي رسيد كه انگار وسط يه مهموني يا عروسيي چيزي باشي و موزيك با صداي بلند پخش ميشه و 20 نفر هم دارن وسط حركات موزون  انجام ميدن...
به منبع صدا كه رسيدم چشمام اينطوري شد

حدس بزن موزيك داشت از كجا پخش مي شد؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نمايشگاه بزرگ كتاب...

البته اين نمايشگاه انقدر بزرگ بود كه در يك نگاه ميتونستي عظمتش رو متر كني  يه چيزي در حدود 12 ، 13 متري مي شد...

حيف كه بانك داشت تعطيل مي شد وگرنه حتما از عنواوين آموزنده و پر محتوي و كتب انسان ساز و اين فضاي فرهنگي بهره مند مي شدم چه كنم كه بخت مرا يار نبود.
در راه بازگشت هم از ترانه اي از آقاي اندي مفيوض شدم و فيض اكمل را بردم ترانه سرا در اين ترانه ميفرمايد:خوشگلها بايد برقصند خوشگلها بايد برقصند ، فقط بنده متعجب بودم اين شهر (شهری در شمال کشور) با داشتن اينهمه زيبا رو چرا  اين فضاي فرهنگي خالي از هر گونه بازديد كننده بود البته این فضا گروه رقصنده بیشتر میطلبید...
اینطور بود که من هم  ترجيح داديم سريعا و از آن مكان فرهنگي بگرخم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 3:19  توسط هليا  | 

 

بيست و نه سال پيش در چنين روزي ساعت نه بامداد دختري متولد شد

مادرش اورا هليا ناميد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 23:48  توسط هليا  | 

این روزها من با هر آدم جدیدی روبه رو میشم یکم که نگاهم میکنه میگه من قبلا شمارو ندیدم؟ یا دستی بر چانه میبره و چشماشو ریز میکنه میگه من قبلا شما رو کجا دیدم؟ یا به کرات دوستان میگن فلان روز یکی رو تو خیابون دیدم عیییییییییییییییییییییین تو بود! باورت نمیشه عین خودت!

نمیدونم چه داستانیه که من انقدر برای همه آشنام و یا شبیه دارم

...

دقت کن

ببین من برات آشنا نیستم؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 15:4  توسط هليا  | 

 

بیا باهم دعا کنیم

برای جوجهُ گوربان

برای سلامتی جوجه گوربان

برای  همه دوستانمون

دوستان من

دوستان تو

...

برای حامد

برای ثابتی

برای علی

برای سایه

برای سارا

برای رضا

برای رسول

برای یاری

برای  نسرین

باز هم برای گوربان

برای مرضیه

برای مریم

برای من...

برای  همه...

این روزها و شبها خدا چشم بسته دعا رو مستجاب میکنه...

شک نکن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 11:34  توسط هليا  | 

 

اینجا ایران است

اینجا شمال ایران است

و

امروز شصت و ششمین روز...

برگ جدیدی از دفتر زندگی ...

همه چیز جدید

آب و هوا، طبیعت

 مردم، فرهنگ

 گویش، لهجه

 نگاه، رفتار، روش

خانه، محله، همسایه

 پنجره، منظره

 و

      و

           و

             زندگی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 12:11  توسط هليا  | 

 

چند روزه که این موضوع ذهن منو به خودش مشغول کرده که ما ایرانی ها بر خلاف اینکه همیشه مدعی ادب و فرهنگ برای خودمون و دیگران بودیم و هستیم بویی از فرهنگ نبردیم.

توی این خاله بازی های آغاز سال نو من خیلی به این موضوع توجه کردم، به محض اینکه همدیگر رو میبینیم وارد شدن به حیطه ای که اصلا اجازه ورود بهش رو نداریم شروع میشه ، خیلی راحت شروع میکنیم به دخالت کردن و بهتر بگم فضولی کردن توی زندگی همدیگه، نظر دادن در مورد مسائلی که کاملا شخصی هست برای هر آدمی و به هیچ عنوان ربطی به کسی نداره، راهنمای کردن هایی که وقتی توی زندگی خود اون آدم که در حال نشون دادن راه زندگی به دیگران هست دقت میکنی اثری از موفقیت در اون زندگی نمیبینی...

نمیدونم واقعا مردم ما چی فکر میکنین... انقدر آدم برای بی شعوری بعضی از اونها متاسف میشه که حالش به هم میخوره از این رفت و آمدهایی که کلی هم توی دین ما بهش تاکید شده.

من نمیفهمم اینکه کسی نسبت به سال گذشته کمی چاق تر شده باشه اصولا چه ربطی به دیگران میتونه داشته باشه، یا اینکه چطور میتونن به خودشون اجازه بدن که از طرف مقابل سوال کنن که چرا بچه دار نمیشه،یا چرا یه بچه دیگه نمیآره ؟ یا با وقاحت تمام از طرف مقابل بپرسن که از چه روشی برای جلوگیری از بارداری استفاده می کنه؟!!! یا مثلا چقدر حقوق می گیره؟ یا اینکه با همسرش رابطه خوبی داره یا نه؟

یا مثلا شروع کنن به حرف مفت زدن در مورد اینکه خیلی مراقب همسرت باش و یا بهتر میگم چطور محدودش کن که یه وقت دست از پا خطا نکنه، و اگر متوجه بشن طرف مقابل دست و پای همسرش رو قفل و زنجیر نمیکنه و به همدیگه اعتماد کامل دارن به مرز دیوانگی برسن که طرف مقابل رو متقاعد کنن که اشتباه میکنه و روزی چوبش رو میخوره که کار از کار گذشته ....

یا زمانیکه به تلفن شخصیت پیام میرسه ازت بپرسن کی بود؟ چی نوشته؟ یا بعد از هر تماس تلفنی در حضورشون بلافاصله سوال کنند که کی بود؟!!!

من نمیفهمم چرا باید انقدر راحت حریم خصوصی دیگران رو زیرو رو کرد؟ آیا حتما باید همانقدر وقیحانه توی روشون ایستاد و بهشون گفت ربطی بهشون نداره، یا اینکه مودبانه به آدمی که بویی از ادب نبرده گفت که وارد شدن به حیطه خصوصی زندگی آدمها کار درستی نیست؟

واقعا من نمیدونم توی هر جمعی ما ها نمیتونیم حرفی بزنیم خارج از فضولی کردن به زندگی همدیگه یا پشت سر هم حرف زدن یا دست انداختن همدیگه؟ چرا نمیتونیم بپذیریم که هر آدمی بخشی از زندگیش برای خودِ خودِ خودشه، هر آدمی حریم خصوصی ای برای خودش میتونه داشته باشه؟ آدمها لحظاتی و یا حتی ساعاتی رو در شبانه روز میتونن فقط و فقط برای خودِ خودشون داشته باشن و به خودشون بپردازن ...

نمیدونم واقعا تا کی میخواهیم به این فرهنگ بی فرهنگی ادامه بدیم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 0:23  توسط هليا  | 

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 0:31  توسط هليا  | 

 

سید محمد خاتمی  با صدور بیانیه ای خطاب به مردم ایران، رسما انصراف خود را از شرکت در رقابت انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری اعلام کرد.بیانیه انصراف سید محمد خاتمی از ادامه حضور در عرصه انتخابات به عنوان نامزد دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری شامگاه 26 اسفند ماه منتشر شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 10:58  توسط هليا  | 

 

درخت بید مجنون برگ کرده و شکوفه های باغ سیب در شرف شکفتن ، عطسه های پی در پی مرا نوید می دهد، بهار در راه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 2:40  توسط هليا  | 

 

يك بهار دل به هزار بهار طبيعت مي ارزد

يك پاييز دل، غم ِ هزار پاييز ِ طبيعت را در درون ِ خود دارد...

                                                                     ( نادرِ عزيزم)

 

خاصيت اين روزها كمي بي دل و دماغي است كه با تمام قوا سعي بر پنهانش دارم...

چه خوب كه جايي وجود دارد براي اقرار بعضي حرفها. نميدانم گاهي فكر ميكنم كه اگر همين خيلي حرفها را هرگز بازگو نكنم شايد بهتر باشد ويا دليلي وجود ندارد براي گفتن همين بعضي حرفها...

گاهي فكر ميكنم چه خوب است كه بتوان جايي احساسي را نوشت و توصيف حالي كرد كه در درون مي گذرد، بدون اينكه كسي به آن نوشته دست پدا كند...

گاهي از اينكه هرگز جايي وجود ندارد كه بتوان درونش از حال خود و حال دل نوشت و هيچ آشنايي سعي در كشفش نداشته باشد مغبون ميشوم...

در ابتداي راه اين خانه همان جايي بود كه درآن هيچ آشنايي براي كشف نبود و اينك خيلي از همان آشنايان آن را كشف كردند ( مثل همان دل سياه و تنگ و تاريكم بابا...)، و خيلي از  ناآشنا آشنايان...

اينك خيلي از همان آشنايان از صرافت كشفش افتاده اند و باقي همه ناديدگاني كه دلهره ي  چه نوشتن و چگونه نوشتن از من ميگيرند تا بنويسم اين ياد داشت را بدون چك نويس...

چه خوب است كه جايي وجود دارد براي اقرار بعضي حرفها...

هليا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 19:6  توسط هليا  | 

 

هيشكي عاشقت، اينجور كه منم

نبود و نشد

لاف نميزنم

من از تويي كه، بد كردي با من

گله ميكنم

دل نميكنم

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 19:8  توسط هليا  | 

 

تو فردا را به نيك ترين شكل بايد ببيني تا فردا نيك ترين شكل را به امروز بياورد اين كه«فردا» در روندِ آمدن «امروز» مي شود- همچنان كه «كودك»،«جوان» و «جوان» ،«پير» - داستان ِ ما نيست، اين كه به هنگام امروز شدن شكل امروز نخواهد بود، داستان بزرگِ ما ست...

پس فردايي بنويس كه شكل امروز نباشد...

                                                                                    ( نادر ابراهيمي ِ عزيزم)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 18:15  توسط هليا  | 

پس از گذشت نزدیک به 5 ماه از توقف طرحی که  گروهی از همکاران متخصص و دلسوز و خستگی ناپذیرم با جدیت آن را دنبال کردند، هنوز هیچ پاسخ و یا واکنشی از جماعت مسئول ِاین سازمان ِ به ظاهر دلسوز دریافت نگشته. چیزی که موجبات ناراحتی و تاسفم را بر می انگیزد تلاش بی وقفه برخی از همکاران  در استانها است، که با وجود مطلع بودن از توقف طرح همچنان با جدیت آنرا دنبال کرده و درکنار جمعیت هدف طرح، سعی در به جریان انداختن موضوع و از سر گیری ِ فعالیت دفتر مرکزی طرح در سازمان دارند، تا دست کم حرفی داشته باشند برای گفتن به جماعت آسیب دیده و بینوای هدف، که چشم امید بسته اند به شعارهای ابتداعی مجریان طرح در جهت تحول شرایط اقتصادی ، معیشتی وفرهنگی ِ قشری که با بی اعتمادی به هر فعالیتی که از سوی یک سازمان دولتی انجام می شود با تلاش فراوان آنها به موضوع جلب شده اند.ودر خلوت با خود نگویند که این هم یکی از هزاران طرحی که نیمه کاره رها شد و به دست فراموشی سپرده شد.

چگونه میتوان در چنین شرایطی متاسف نبود برای مردمی که برای اهداف سیاسی به هر اشاره مسئولان قدم به خیابان میگذارند و پلاکارد به دست شعار میدهند بی آنکه هرگز توجهی به پیرامون خود داشته باشند تا بلکه با کوچکترین اندیشه ای  شرایط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خود را نقد کنند!؟

در جامعه ای که رئیس جمهور آن شعار آزادی میدهد و البته نه آزادی مطلق ولی این مقدار آزادی در نظر ایشان فاصله ای با آزادی مطلق ندارد، در حالی که عده ای از دانشجویان برجسته این کشور محکومند به داشتن لغب دانشجوی ستاره دار و با کارنامه های علمی درخشان، ممنوعیت ادامه تحصیل دارند، چرا که محکومند به ستاره دار بودنشان..

در جامعه ای که به همین سادگی نقض حقوق بشر اتفاق می افتد و هزاران هزار مورد دیگر از این دست، بیشترین توجهی که از مسئولان کشور دیده میشود زیر سوال بردن سیاستهای غرب و هر از گاهی توجه دادن توده مردم به مسائل خارجی است و ایجاد جَوی شاید برای به فراموشی سپردن وظایف و تعهدات خود نسبت به مردم.، همان هایی که پشت همینان ایستادند تا مشتی باشند بر دهان استکبار....

خدا پدر دَیوث این سیاستگذاران غرب را بیامرزد که هر از گاهی جنجالی می آفرینند برای سرگرمی ما مدعیان تاریخ و تمدن و اندیشه و فرهنگ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 15:0  توسط هليا  | 

یک سال و چند ماه از زمان آشناییم باهاش میگذره، مرد دوست داشتنی و مهربانیه حدود 47،48  ساله و شاید بیشتر.

وقتی پشت میزم نشسته ام و در اتاقم بازه میزش توی راهرو دیده میشه که با دراتاق حدود 3،4 متری فاصله داره.

اوایل وقتی مشغول کار بودم و او فارغ از کار یه استکان چای برای خودش میریخت و میومد می نشست کنار میزش درست روبروی در اتاقم ولی نه روبه روی من. سرم رو که بالا میاوردم و بیرون اتاق رو نگاه میکردم میدیدم نشسته داره به روبه روش که راهروی ِ ورودی طبقه ما است نگاه میکنه.

 از اونجا که وقتی آدم جدیدی وارد یه محیط جدید کاری میشه بی خود و بی جهت همه سعی میکنن در مقابلش موضع بگیرن. اینجا هم همکاران دفاتر دیگری که در طبقه ما بودند تا جایی که تونستن برای منه تازه وارد ( در ابتدای ورود به دفتر جدید) قیافه گرفتن که در این بین بچه های خدمات هم همرنگ جماعت بودند و اونها هم برای تازه وارد تو قیافه بودند، اما بر خلاف همیشه که من رو همه با لبخندم به یاد میارن ودوستان بر این عقیده هستن که فلانی بچه افتاده ای هست و هیچ رقم خودش رو نمیگیره به محض اینکه وارد اداره میشدم تغییر پوزیشن میدادم و شکل آدم دیگه ای میشدم اول از همه اون لبخنده حذف میشد و بعد هم ژست یه آدم خیلی جدی بهش اضافه میشد، چرا که بر این باور بودم و هستم که در محیط کاری نباید به کسی رو داد، البته این قیافه گرفتنه یه نمه در مقابل بچه های یا بهتر بگم کارگران خدمات اداره ملایم تر میشد، تا اینکه بلاخره بعد از مدت خیلی کوتاهی یخ آقای مهرعلی باز شد. در ابتدا زحمت نظافت طبقه سوم که طبقه ما است بر عهده ایشان بود بعد از چند ماهی مسئولیت آبدارخونه...

عادت نداره وقتی با خانم ها حرف میزنه نگاهشون کنه اوایل متوجه این موضوع نمیشدم، وقتهایی که میومد و مینشت کنار میزش و شروع میکرد آروم آروم حرف زدن فکر میکردم داره با خودش حرف میزنه

و از اونجایی که نگاهش به طرف من نبود متوجه نمیشدم مخاطبش منم.

بعد از اینکه آبدارچی شد متوجه شدم که سرویس های ویژه ای به من میده چای سر قوری رو برام میریخت و صبح های چهارشنبه از صبحانه ای که به شرکت کنندگان در مراسم زیارت عاشورای اداره میدادن برام کنار می گذاشت، توی سینی یه کاسه حلیم وتوی یه نعلبکی کمی دارچین و شکر و کنارش یه تکه نان بربری که با همون حالت سر به زیر برام می آورد که باعث تعجب من میشد، خیلی بامزه بود این سرویسها باعث شوخی های کوچکی هم می شد، همکارم خانم رضایی یه نگاه بامزه ای بهم میکرد و میگفت خانمهِ ح... آقای مهرعلی چشمش حقوقت رو گرفته ها و کلی میخندیدیم...

روزهایی که مرخصی بودم یا یکی دو روز استعلاجی داشتم تا منو می دید اخم می کرد و می گفت کجا بودی این چند روز چرا نیومدی؟ و بعد حال احوال می کرد.

یادمه سال گذشته چند روزی به شدت کارم زیاد بود ، یکی از روزها 4 تا لیوان چای برام آورد و من از شدت کار زیاد فرصت خوردن هیچکدوم رو نداشتم ساعت نزدیک 4 که شد اومد و با حالت گله مندی  گفت: امروز 4 تا چای برات آوردم ولی هیچ کدوم رو لب نزدی این یکی رو حد اقل بخور و بعد از اون روز من بشدت بیمار شدم و چند روزی اداره نرفتم ، از همکارها سراغم رو گرفته بود و متوجه شده بود که بیمارم ،بعد از اون تا منو دید گفت انقدر اون هفته کار کردی که مریض شدی، کمی هم به فکر خودت باش، که دیگه از تعجب چشمام گرد شده بود.

بعد ها یه روزمهرعلی مثلا ن ِ خودمون درد دلی کرد و گفت :من همیشه آرزو داشتم دختر داشته باشم ولی خدا بهم نداد هر سه تا بچه هام هم پسر هستن،چه با حسرت از نداشتن دختر حرف میزد... گفتم: ان شا الله خدا بهت عروسهای خوبی بده که جای دختر رو برات پر کنن لبخند تلخی زد و گفت: ای بابا بچه های الان اهمیتی به پدر مادر نمیدن چه رسد به عروس که بخواد مثل دختر بشه برام.

بعد از اون محبتی که بهم داشت برام قابل درک بود، بین همکارانی که شاید جوانترینشون من بودم ،که میتونست حس کنه جای دخترش باشم.هنوز هم بعد از رفتنش به طبقه دیگه ای صبح ها سری به طبقه سوم میزنه و حال احوالی میپرسه و میره، امروز هم با یه کاسه آش نذری به دیدنم اومد...

مهربان مهرعلی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 16:41  توسط هليا  | 

 

سر خوش نیستم از فقدانت

خوب میدانی

...

سر خوش نیستم از فقدانت

وقتی دلی نیست برای همدلی

سر خوش نیستم از فقدانت

وقتی کسی نیست آنسوی نیمکت تنهایی

سرخوش نیستم از فقدانت

وقتی هم قدمی نیست در امتداد جاده دوستی

سر خوش نیستم از فقدانت

ای رفیق

...

کدام لبخند واقعی است و از ته دل ؟

کدام تبسم نقابی نیست بر چهره زرد و فسرده، تا مهر خاموشی باشد بر فریاد دل سوخته؟

کدام سلام رنگ سرخابی شوق را دارد؟

کدام نگاه آکنده است از واقعیت درون؟

...

کجاست آذرخشی که بسوزاند هر آنچه که هست، تا نیست شوی؟

کجاست آفتی که بخشکاند ریشه گیاه دل را، در اعماق لایه های درون؟

کجاست تند بادی که با خود ببرد تقویمت را از ذهن ؟

که چه خاکستری است رنگین کمانم در دل

...

سرخوش نیستم از فقدانت

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 23:6  توسط هليا  | 

 

مسیر زیادی رو توی ترافیک بودم از اونجا که مستقیم محل کارم نمیرفتم، نیم ساعتی بود که احساس میکردم همه چیز داره به تونالیته ای از رنگ زرد نزدیک میشه، احساس نیاز به جایی میکردم که معمولا بعدش چشمای آدم باز میشه و بهتر میتونه فکر کنه و ببینه.

از تاکسی که پیاده شدم کنار یکی از پارکهای بزرگ شهر بودم جایی که حد اقل هفته ای دو روز رو از کنارش رد میشم و بعضا دقایقی رو با دوستان برای صرف چای آلبالو داخلش میگذرونیم.

دیگه بعد از این همه وقت خوب میدونستم سرویس بهداشتی کجای پارکه و به سرعت مسیرم رو بسمتش تغییر دادم.هوا خیلی سرد بود، کوتاه ترین مسیر رو انتخاب کردم.

به ساختمان که میرسی سمت چپ ورودی اتاقک کوچکی قرار داره با شیشه رفلکس،قبل از ورود ناخود آگاه نگاهم رفت بسمتش، ولی تمام حواسم رسیدن به محل هدف بود.

بعد از اینکه احساس آرامش کردم و همه چیز به رنگ طبیعی خودش برگشت اومدم به سمت آینه بزرگی که درواقع دیواری بود برای همون اتاقک بیرون ساختمان مشغول مرتب کردن مقنعه و لباسم بودم، صدای ضعیف رادیو رو میتونستم بشنوم و بوی سوخته ای که ترکیبی بود از سوختن شلغم و سیب زمینی. از توی آیینه بزرگ نمایی از کل سرویس به چشم میخورد، همه جا تمیز و خشک بود . می شد به خوبی حدس زد این تمیزی مدیون چه کسیه.بر خلاف خیلی جاها که قبل از ورود به سرویس بهداشتی نکبتی که از بدو ورود دچار حالت تهوء میشی کسی اونجا نبود که هزینه استفاده از توالت رو ازت بگیره. دست بردم توی کیفم یه اسکناس بیرون کشیدم. به سمت در اتاقک رفتم، از فاصله دور بخاطر نوع شیشه توی اتاقک دیده نمیشد، از صدای رادیو و بوی سوخته مطمئن بودم کسی توش هست. نزدیک رفتم در قفل بود دستم رو روی شیشه گذاشتم تا بتونم توش رو ببینم، یه بخاری برقی روشن بودو یه اجاق قدیمی، یه چیزی شبیه والر که یه قابلمه رویی کوچک نیمه سوخته روش بود.اونطرف تر هم زن جوانی درحال آرایش بود.  با دیدن من سریع از اون حالت بیرون اومد، اسکناس رو نشونش دادم گفتم کجا بزارمش؟ اشاره کرد به سکوی جلوی در. اسکناس رو روی سکو گذاشتم و حرکت کردم. حالا دیگه میتونستم راحت فکر کنم، به بدبختی اون زن جوان، به کارش، به جای خوابش، به ترس از بودن توی اون محیط در طی شبانه روز، به ظاهری که می آراست برای من نوعی که با دیدنش شاید هرگز این فکر به ذهن نرسه که خانه این زن اتاقکیست در جوار یک توالت عمومی و باز هم شروع کردم به مقایسه ، دست تقدیر، سهم او از زندگی و...

در مواردی اینچنین وقتی به عمق زندگی این آدمها فکر میکنم دچار حالتی از خفگی میشم که ناشی است از غم بزرگی که به دلم میشینه وناتوانیی که به روحم چنگ میزنه وقتی کاری از دستم بر نمیاد  دربرابر دیدن چنین مناظری...

خاطره آن روز امروزبا خواندن مقاله ای با همین موضوع در همشهری در من زنده شد و باز هم تنها چیزی که منو آروم میکنه زمزمه کردنه، این بارکلامی از فریدون...

 

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 15:8  توسط هليا  | 

 

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره

اما بازم به خودش می یاد و سوسو می زنه

باز حیاط خلوته سینمو جارو می زنه

می گمش تا کی می خوای عاشق بشی وبشکنی؟

 به روی خودش نمی یاره می پرسه با منی؟

با کیم با توی عاشق پیشه سر به هوا

با تو دیوونه در به دربی سر و پا

با تو که هر چی دارم می کشم از دست توء

با تو که هر جا می رم مسیر دربست توء

کی می خوای دست از سر آبروی من برداری

کی می خوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری

کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سرجات

سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پات

...

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 17:29  توسط هليا  | 

 

اتفاق امروز صبح و تاسف وصف ناپذیرم به حال خودم و امثال خودم و یه مشت مردم بد بخت شاید منو برد به سمت شنیدن دوباره این ترانه بامداد از شاهین نجفی که  برای احمد شاملو سرروده...

اگرچه برای لحظاتی خودم رو آماده کردم برای هر اتفاقی ...

یه مرد که واژه ی مردو رو سفید کرد
یه مرد که مرگو واسه انسان بعید کرد
یه دشت بود که کوه پیشش زانو زد
یه مرد به شکل اسطوره ای هر درد
خط بطلانی بود روی تز سقوط عشق
اون تموم واژها رو دوباره تعبیر کرد
پر گرفت رو اوج قصه مرثیه نخوند
اون آب و آتشو تو شعر بغل هم نشوند
وقتی هر کی از سایه ی خودش دیگه می ترسه
پشت هر دیوار یک کسی داره می لرزه
وقتی برادرمون یا رو داره یا تو بنده
وقتی به هر زن سرکش و یاغی می گن ج ن د ه
فروغ شعرو تو زندگیمون تکثیر کرد
فریدون قصه رو دوباره تصویر کرد
گم نشد ! چشاشو رو مرگ اقاقی ها نبست
نشست ! اما وقتی که پاشو زدن نشست
اون خم نشد ! تو اوج و ایستاده مرد
از خورش درگاه ضحاکی نخورد
پدر تو تکثیر یه درد دوباره ای
پدر تو معنی زندگی شاعرانه ای
پدر تو خشم کوچه ای که تو مشتته
پدر تو شاعر نسلی هستی که پشتته
وقتی دجال عشقو کشت و از معنی افتاد
تا از گلوی قناری آوازی در نیاد
شبی که حتی جلاد پای جوخه گریه کرد
نعره ی کاوه مرد و تکبیر سرد
پیچیده توی کوچه پس کوچه ها ی شهر
ننه دریا ٬ پسرای عمو صحرا رو حد زد
روزی که حافظو تو خیابونا چرخوندن
واسه خیام بی خدا حبس تعزیری بریدن
روزی که صادقو به جرم خود کشی کشتن
هرچی سگ ولگرده شده بود تهمتن
ستاره دیگه تو آسمون نبود تو اوین بود
زیر پای تک تک بچه هامون مین بود
تموم پنجره ها بسته شد ! سیاه شد
امید یه نفس راحت کشیدن تباه شد
برادر برادرو فروخت و پدر مادرو
به لجن کشیدن هرچی اعتقاد و باورو
خدا نشست و گریه کرد و خداییشو پس داد
ابلیس از غصه مست کرد ! هر چی خورد پس داد
کلمه ها رو که از تو کتابا دیگه شستن
هرچی واژه بود نشوندن و گردن زدن
مردونگی گم شد و از ریشه به ریش رفت

و گردن یه عده کلفت شد ! مفت از پول نفت
زنو دستمال پیچوندن و صیغه کردن
زبون سرخ اعتراضو زیر تیغه کردن
ولی من یه نسلم که از اصلم نیفتادم
یه بغض شکسته ام و یه حنجره فریادم
یه صورت سیلی خورده و یه کفن دردم
تو هر شکل و لباسیم و زنم یا مردم
این روزاهم می گذره ! من با این امید زنده ام
این وضعیت عوض می شه !
عوض می شه ! می دونم !
این وضعیت عوض می شه !
عوض می شه ! می دونم !
پدر تو تکثیر یه درد دوباره ای
پدر تو معنی زندگی شاعرانه ای
پدر تو خشم کوچه ای که تو مشتته
تو شاعر نسلی هستی که پشتته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 14:4  توسط هليا  | 

 

برگشتم

آمدم که بمانم

آب و جارو میکنم و بعد سخن

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 14:36  توسط هليا  | 

 

هستم

در همین نزدیکی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 13:55  توسط هليا  |